خرید بک لینک
داستان آموزنده(نوه باهوش) حامد با اصرار سوار ماشین پدرش شد .هر کاری کردند از ماشین پیاده بشه نشد که نشد. پدر و مادرش فکر میکردند اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت *به پا میکنه.اما اینطور نشد.خیلی اروم نشست صندلی جلوی ماشین، مثل آدم بزرگها.ب

برچسب: نویسنده: روژان رضاپور تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت: 9:01

.
فرصت زندگی اندک است.... بزرگوارتر از آن باش که برنجی و نجیب تر از آن باش که برنجانی… زندگی زیباست! با این اعتقاد زندگی کن که کل جهان پشتیبان توست ؛ مادامی که به آن فطرت پاکی که در وجودت است، وفادار بمانی، حتما موفق خواهی بود

.

برچسب: نویسنده: روژان رضاپور تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت: 9:01

داستان جالب(سرهنگ ساندرس) سرهنگ ساندرس یک روز در منزل نشسته بود که در این میان نوه اش آمد و گفت : بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه میخری ؟او نوه اش را خیلی دوست می داشت ، گفت : حتماً عزیزم ،حساب کرد ماهی ۵۰۰ دلار حقوق بازنشستگی میگیرد و حتی در مخارج خانه هم می ماند .شروع کرد *به خواندن کتاب های موفق

برچسب: نویسنده: روژان رضاپور تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت: 9:01

دایره ای به مساحت زندگی مرد ملاک وارد روستا شد. آوازه اش را از ماهها پیش شنیده بودند.زمینها را میخرید. خانه ها را ویران میکرد و ساختمانهایی مدرن بر آنها بنا میکرد.پیشنهادهایش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه میکرد.روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده بود.نوعی حرص عجیب داشت. حرص برای زمین خواریه

برچسب: نویسنده: روژان رضاپور تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت: 9:01

⭕️➕ ﭘﺴﺮ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍی ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﻧﺸﺴﺖ. ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﭼﻨﺪ؟ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ: 50 ﺳﻨﺖ. ﭘﺴﺮﮎ پولهایش ﺭﺍ ﺷﻤﺮﺩ ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ: بستنی ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺎ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﮔﻔﺖ: 35 ﺳﻨﺖ. ﭘﺴﺮ: ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ. ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺁﻭﺭﺩ. ﭘﺴﺮ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ، صورت حساب ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ. ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ه

برچسب: نویسنده: روژان رضاپور تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت: 9:01

''می بخشم''... ''کسانی'' را ک هر چ ''خواستند''... با ''من''... با ''دلم''... با ''احساسم'' کردند... و ''مرا'' در ''دوردست'' خودم ''تنها'' گذاردند... و ''من'' ''امروز'' ب ''پایان'' خودم ''نزدیکم''... ''پروردگارا''... ب ''من'' ''بیاموز''... در این ''فرصت'' ''حیاتم'' ''آهی'' نکشم... برای ''کسانی'' ک... ''دلم'' را... ''شکستند''...

برچسب: نویسنده: روژان رضاپور تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت: 9:01

''می بخشم''... ''کسانی'' را ک هر چ ''خواستند''... با ''من''... با ''دلم''... با ''احساسم'' کردند... و ''مرا'' در ''دوردست'' خودم ''تنها'' گذاردند... و ''من'' ''امروز'' ب ''پایان'' خودم ''نزدیکم''... ''پروردگارا''... ب ''من'' ''بیاموز''... در این ''فرصت'' ''حیاتم'' ''آهی'' نکشم... برای ''کسانی'' ک.

برچسب: نویسنده: روژان رضاپور تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت: 9:01

عیدتان مبارک تاريخ : سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۶ | 13:47 | نویسنده : مهدی سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زندو پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره...من...تو...ما...کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟...پیوند ما در دوباره شدن با

برچسب: نویسنده: روژان رضاپور تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت: 9:01

ماجرایه لبخند.

لبخند ماجراي عجيبي دارد:
اگر آن را به محبوبي هديه کني
احساس آرامش مي کند...
اگر آن را به دشمنت تقديم کني،
شرمنده و پشيمان خواهد شد،،،
و اگر آن را به شخصي که
نمي شناسي هديه دهي
سخاوت پيشه کرده اي...
پس لبخند بزن
که لبخند
تجلي خدا در توست.....

برچسب: نویسنده: روژان رضاپور تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت: 9:01

⭕️➕ مردی چشمش به دکان خوراک پزی افتاد. از بخاری که از سر دیگ بلند می شد خوشش آمد. تکه نانی که داشت بر سر آن می گرفت و می خورد. هنگام رفتن، صاحب دکان گفت: تو از بخار دیگ من استفاده کردی و باید پولش را بدهی. مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود، از بهلول تقاضای قضاوت کرد. بهلول به آشپز گفت: آیا این

برچسب: نویسنده: روژان رضاپور تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت: 9:01

صفحه بندی